فصل تازه
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام به پسر خوب و گلمون سید طاها
این روزا وارد مرحله تازهای از زندگی شدی، یه دوره ای که مدت ها منتظرش بودی
بله الان که برایت می نویسم حدود یک ماه است که یک داداش کوچولو داری و...
حس خوبی داری ، با تمام حساسیت ها و ناراحتی هایی که بابت این کوچولوی تازه وارد پیدا کردی، از وجودش و بودنش لذت میبری و هرروز سراغشو میگیری
هم خیلی دوستش داری، هم بدت نمی آید گاهی به او بخندی و اذیتش کنی
این روزها کارم خیلی خیلی سخت شده، از همان اول صبح که برای نماز بیدار میشویم تا آخر شب با شماها درگیرم، هیچ کس هم نیست که حال این روزهایم را درک کند، و البته کسی هم باشد ، کاری نمیتواند بکند ....
البته با اینکه از قبل میدانستم بچه داری کار سخت و گاهی طاقت فرسایی است
، ولی باز هم گاهی غافل گیر میشوم ، گاهی که نه توانسته ام درست بخوابم ، نه درست بخورم ، و نه حتی کارهای ساده و شخصی ام را انجام بدهم و فقط دور خودم چرخیده ام و چند تا کار به ظاهر ساده شماها را انجام داده ام و حس میکنم اگر کمی بیشتر فشار بیاید از خستگی غش میکنم ... آنوقت ها غافل گیر میشوم ..![]()
یه روزایی خیلی ساکتیم و همه چی به خیر و خوشی میگذره و خوشحال میشم که من از پس شماها براومدم
ولی یه روزایی هم از همه جای خانه صدا می آید ، هر کار هم میکنم نه تو راضی میشوی نه داداش کوچولویت ، آنوقت ها مانند یک انبار باروت میشوم، هر لحظه ممکن است منفجر شوم و تمام زحماتم به باد رود ![]()
با اینحال خدارو شکر میکنم بابت وجودتان و بابت همه چیز از خدای مهربونم ممنونم
![]()


فصل تازه
